تبليغاتX
دل کبود

دل کبود

اگر تنها ترین تنهاها شوم باز خدا هست؛ او جانشین تمام نداشتنهاست

چرا نیستی آخه؟؟؟؟

الان به بودنت بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز دارم.

به این که باشی و پیشم نباشی....

به این که نباشی احتیاج دارم....وقتیم نیستی خیالت دیوونم میکنه.

چرا ولم نمیکنی لعنتی

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 1:38 توسط یه خسته |


دست من نیست نفسم از عطر تو کلافه میشه

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 17:32 توسط یه خسته |


دلم میخواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم.......

تنها خوابه که باعث میشه تورو فراموش کنم لعنتی....

چرا راحتم نمیذاری؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 1:59 توسط یه خسته |


بالاخره این غرور شیشه ایت یه روز میشکنه...

اونوقته که میفهمی چه حالی دارم...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:24 توسط یه خسته |


حالمو بهم میزنین

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:25 توسط یه خسته |


تورو خدا بیا پیشم..........بخدا دیگه طاقتم تموم شده......

دارم ریزه ریزه آب میشم......نمیبینی سوختنمو؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 9:42 توسط یه خسته |


دوباره سلام....

خوبی گلم؟؟؟؟؟؟

من فردا دارم میرم....ولی بدون دلم اینجا..توی این شهر کثیف...توی این شهری که یه روزی توی یکی از پارکاش دلمو بهت باختم...توی پارکی که یه روزی گفتی دوستت دارم....منم باورت کردم....هنوزم باورت دارم....بیخیال الان که دارم میرم نمیخوام دلتو بشکنم...دل من مهم نیست...فقط تو ناراحت نشی واسم بسه...

فقط یه چیزی....نمیدونم چقد بهش اهمیت میدی....ولی باید یه قولی بدی بهم حالا که دارم میرم.....

خودمو..دلمو اینجا پیشت میذارم...یعنی نمیشه که نذارم.....

قول بده عین دل خودت ازش مراقبت کنی....مواظب دل خودتم باش که جونم به جونش بستس......

قول میدی مواظب دل من و دل خودت باشی؟؟؟؟

قول میدی؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:28 توسط یه خسته |


جماعتتون حالمو به هم میزنه........

آخه یه آدم چقدر میتونه پست باشه؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 0:10 توسط یه خسته |


چند وقته دلم خیلی گرفته.......از همه چی ..... از همه کس....

از خود بی شعورش.....از خود بی شعورم.....

چکارش کنم خدایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش یکم سنگ دل بودم........

کاش یکم کمتر مهربون بودم.......و خیلی کاش های دیگه......

کاش میشد همه چی برگرده از اول....

از اول اول....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 13:51 توسط یه خسته |


زندگی در واقع یک شوخی است،نه یک امر جدی،اگر آن را جدی بگیرید،آنوقت رنج میبرید،از افکارت رنج خواهی برد،زندگی مانند یک وزنه سنگین می شود و تو زیر بار آن خرد می شوی،آنگاه زندگی تمام نشاط خودش را از دست می دهد،تمام خنده هایش را

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:25 توسط یه خسته |


می دونی چیه؟؟

دیگه خسته شدم....دیگه نمی تونم...

از این بی دل بودن خسته شدم.....

از این بی احساس بودن خسته شدم.....

صادقانه بگم...

از این گه بازی هاشون ....از این کثافت کاری هاشون خسته شدم.....

آخه مگه دل یه آدم واسه چقدر غم و غصه جا داره؟؟؟؟

به روزی رسیدیم که کشتن شده تفریح...شده بورس اخبار......

اگه یه روز نشنویم یکی مرده....انگار اون روز هیچ وقت نمی خواد که شب شه.....

گه به این زندگی......

به قول دوستم....چه تلخ است قصه ی عادت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:39 توسط یه خسته |


سلام.....خوبین؟؟؟

من دوباره اومدم....ولی دیگه نمی خوام برم....

میخوام که کمکم کنید بمونم....

واسه همیشه.......

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:44 توسط یه خسته |


آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب.در مشرق نیست؛زيرا سالهاست كه از طلوعش گذشته است.از افق دور شده است.به اوج آسمان آمده است.در مغرب نيز نيست.او اهل غروب نيست.او خورشيد بي غروب من است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:24 توسط یه خسته |


از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد.. از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!! چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!! چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!! و من تنها خدا را دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:49 توسط یه خسته |


دوست داشتن همیشه گفتن نیست.......

گاه سکوت است .....و گاه نگاه......

غریبه این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشم های یکدیگر نگاه کنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:0 توسط یه خسته |


من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت
پرم از راه،از پل،از رود،از موج.
پرم از سايه ي برگي در آب:
چه درونم تنهاست


يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
Profile
.BAHAR 20.


آرشیو مطالب

شهریور 1390

بهمن 1389

آبان 1389

خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385


لینک دوستان

آفتاب ليان
پيوند مهر عاشقان
اندوه بی تو بودن
قالب های فوق جدید


::...::...::



بازديد سايت


تعداد بازديدها: